خرید بک لینک

درباره سایت

پایان  من...

آخرین مطالب

امکانات وب

دقیقا باید در روزهایی که فکر میکردم دیگر کم کم داری در ذهن فعالم کمرنگ میشوی، باید این چنین شب تا صبح را به خوابم بیائی وچُنان عمیق در آن بخرامی…؟چه خوابی، که به قدری درست و دقیق و زیبا بود که تا صبح در آن زندگی کردم… تو آمده بودی با او به این شهر (که بی تو هرگز برایم امن نشد) و من دیدمتان! در آغوش گرفتمتان و گفتم از هرآنچه باید بینمان گفته میشد…وای نسترن! تو چگونه این چنین قلب مرا به بند کشیدهای…؟ نمیتوانم بفهمم…چه تصویر رَشک برانگیزی است دیدن تو و نگاه خیرهات بر آن زادهی اسپند... + نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 1:20 توسط شراب سرخ  | 

برچسب: نویسنده: پارسا زارعیان تاريخ: سه شنبه 27 دی 1401 ساعت: 19:18

کاش میشد صداتو شنید... وای که قلبم پر پر میزنه برای صدات...

برچسب: نویسنده: پارسا زارعیان تاريخ: سه شنبه 27 دی 1401 ساعت: 19:18

صفحه بندی